تبليغاتX
مکتوب

تصمیم

یک روز بعد از ظهر زاهدی به ملاقات کشیش اعظم صومعه اسکتا رفت.
زاهد گفت : مشاور روحانی من نمی داند چه طور مرا راهنمایی کند.آیا باید ترکش کنم ؟
کشیش اعظم هیچ نگفت  و  زاهد به صحرا بازگشت .
یک هفته بعد برای ملاقات کشیش اعظم بازگشت و گفت :
-مشاور روحانی من نمی داند چه طور راهنمایی ام کند . تصمیم گرفته ام ترکش کنم.

کشیش اعظم گفت : این خردمندانه است . وقتی مردی درک می کند که روحش ارضا نشده .
نمی تواند توصیه ای بطلبد . برای حفظ مسیر خود در این زندگی . تصمیم لازم را بگیر

+ نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:10 توسط علی |


ترس

استاد میگوید:
-مردمان بسیاری از خوشبختی می ترسند.برای آنان خشنودی از زندگی به معنای برخی عادت ها و از دست دادن حس هویت شان است.
  اغلب نسبت به نیکی هایی که بر ما رخ می دهد خشمگین میشویم.نمی پذیریم شان چون اگر چینین کنیم می پنداریم مرهون خداوند شده ایم.
می اندیشیم: "بهتر است از جام نیک بختی ننوشیم  چون وقتی خالی شد  بسیار رنج خواهیم برد."
از هراس کوچک شدن   نمی توانیم رشد کنیم.از ترس گریستن نمی توانیم بخندیم.

نظر من : بهتر ما هم از ترس جدای از یار عاشق کسی نشیم.این خیلی بهتره تا اینکه عاشق بشیم و سعی کنیم بمونیم.نظر شما چیه ؟؟؟

+ نوشته شده دردوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:39 توسط علی |


شادی

سرگردان با دوستش،خانمی که در فورت لودردال وکیل است، ناهار می خورد.مرد مست و هیجان زده ای بر سر میز دیگر اصرار دارد موقع غذا خوردن با این خانم صحبت کند.

سر انجام ،خانم ازآن مرد می خواهد ساکت شود.اما مرد میگوید:

  - چرا؟ من دارم طوری درباره ی عشق صحبت میکنم که هیچ آدم هشیاری نمی تواند.من خوشحالم، دارم سعی می کنم با بیگانه ها ارتباط بر قرار کنم.چه اشکالی دارد؟

خانم می گوید:حالا زمان مناسبی برای این کارنیست.

- منظورت این است که آدم فقط گاهی اوقات می تواند شادی اش را نشان بدهد؟

و با این پاسخ،خانم وکیل،مرد مست را به سر میزش دعوت کرد.

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 12:2 توسط علی |


مبارزه

استاد می گوید:

-ازحالا،تا چند صد سال دیگر، کیهان آنانی راکه عقاید از پیش تعیین شده دارند، کنار می گذارد انرژی زمین باید تجدید شود.عقاید جدید نیازمند فضایند.جسم و روح نیازمند مبارزه های نوینی است.آینده بر در ما می کوبد، وتمامی عقیاد _ به جز آنانی که بر مفروضاتت ازپیش تعیین شده استوارد_فرصت ظهورخواهند داشت.

آن چه مهم است،می ماند؛آن چه بی فایده است، ناپدید می شود.اما بگذارید هر کس تنها درباهء مفاهیم شخصی خود قضاوت کند.ما قاضیان رویای دیگران نیستیم.

برای آن که طریقخود ایمان داشته باشیم،لازم نیست ثابت کینمکه طریق دیگران نادرست است . کسی که چین می پندارد ، به گام های خود نیز ایمان ندارد.

+ نوشته شده درشنبه نهم دی 1385ساعت 0:3 توسط علی |


سه پری

سه پری به مراسم غسل تعمید شاهزاده ای دعوت شدند.هدیه ی اولین پری به شاهزاده ، یافتن عشق حقیقی اش بود . دومی به او پول زیادی داد تا هر کار دلش می خواهد بکند. سوی به او زیبایی داد.

اما مثل همه ی قصه های پریان ، جادوگری ظاهر شد.عصبانی بود که چرا دعوتش نکرده اند، پس شاهزاده را نفرین کرد:

- حالا که همه چیز داری ، به تو بیشتر هم میدهم . دست به هر کاری بزنی ، در آن کار استعداد خواهی داشت.

شاهزاده ،جذاب،ثروتمند و عاشق شد . اما هیچ وقت نمی توانست کاری را روی زمین تمام کند . یک نقاش ،پیکرتراش ، موسیقی دان،ریاضی دان عالی بود ... اما هرگز نمی توانست کاری را تمام کند ،چون خیلی زود دلش را می زد و می خواست به سراغ کار دیگری برود.

استاد می گوید:

- تمام راه ها به یک جا می رسند. اما راه خودت را بگزین وتا پایانش برو.سعی نکن تمام راه را طی کنی.

+ نوشته شده درپنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:35 توسط علی |


درد

هنگامی که سرگردان تمرین مراقبه ی ذن می کرد ، یک روز استادش به دوجو ( محل تجمع شاگردان) رفت و با ترکه ی خیزران برگشت . برخی شاگردان – که نتوانسته بودند خوب تمرکز کنند – دست شان را بالا بردند .

استاد به آن ها تزدیک شد وبا ترکه ی خیزران سه ضربه بر شانه ی هر کدام زد .

وقتی سرگردان برای نخستین بار این ماجرا را دید. آن را علمی قرون وسطایی و نا معقول دانست.بعد ها فهمید که اغلب،انتقال درد روحانی به سطح جسمانی ، برای درک پلیدی حاصل از این درد لازم است . در جاده ی سانتیاگو ،تمرینی را آموخت که در آن ، هنگام ظهور افکار بحرانی ،باید ناخن انگشت اشاره اش را در  پوست انگشت شستش فرو می برد

عواقب هولناک اندیشه های منفی تنها مدت ها بعد درک می شوند.اما اگر اجازه دهیم که این افکار به صورت درد جسمانی تجلی یابند،می توانیم آسیب حاصل از آن ها را درک کینم . و بعد می توانیم از خود برانیم شان .

 

+ نوشته شده درسه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:51 توسط علی |


عیب ها

گیلبر تو د نوچی(۱) تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی اوآدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می روند  با یک سبد در جلو  و یک سبد در پشت. در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم . در سبد پشتی عیب هامان را نگه می داریم.

به همین دلبل در روز های رندگی  چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشار ها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان  بی رحمانه در پشت سر  همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند  تمامی عیوب اش را می بینیم.

این گونه است که درباره ی خود  بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود  درباره ی ما همین شیوه  می اندیشد.


1-Gilberto de nucci

+ نوشته شده درجمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:45 توسط علی |


گریه

استاد می گوید : اگر باید بگریید، همچون کودکی بگریید.

زمانی کودک بودید،و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی آموختید، گریستن بود،چون گریستن بخشی از زندگی است . هرگز از یاد مبرید که آزادید ونشان دادن احساسات تان شرم آور نیست .

فریاد بزنید ، با صدای بلند هق هق کنید ، هر چه قدر که مایلید ، سرو  صدا کنید .چون کودکان این گونه میگریند ، و آنان سریع تر راه آرامش بخشیدن به قلب شان را می شناسند .

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کسند؟ از گریستن دست می کشند،چون چیزی حواس شان را منحرف می کند. چیزی آ ها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند.

کودکان خیلی سریع دست از گریستن می کشند.

و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کدکان بگریید.

+ نوشته شده درشنبه هشتم مهر 1385ساعت 18:30 توسط علی |


مرگ

استاد می گوید:

در بسیاری از تمدن های بدوی مرسوم بوده که مرگان شان را در حالت جنینی دفن کنند. می گویند : " او در زندگی دیگری دوباره متولد می شود و باید او را در همان موقعیتی هنگاهم آمدن به این جهان  داشت." از نظر ای تمدن ها مرگ تنها گام دیگری در مسیر کائنات بود.

اندک اندک  جهان پذیرش خونسردانه ی مرگ را از دست داد . اما آن چه ما می اندیشیم یا می کنیم یا باور داریم  مهم نیست : هر یک از ما روزی می میریم.

بهتر است همانند سرخپوستان یاکی  قدیم عمل کنیم : مرگ را همچون مشاوری بدانیم . همواره بپرسیم : "از آن جا که خواهم مرد  حالا باید چه کنم؟ "

+ نوشته شده درسه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:5 توسط علی |


بازگشت

گره های عشق رابطه ای نیرومند تر از آنی که گمان می کنیم خلق می کنند .جی راین و سارا فیدر از آزمایشگاه فراروانشناسی دانشگاه  دوک مجموعه ای شامال مواد متنوع  تجلی این رابطه ، حتا جانوران ، گرد آورده اند  یکی ار این موارد چنین است :

پسر جوانی به نام هیو برادی  عادت داشت از کبوتر هایی که نزدیک خانه اش زندگی می کردند، مراقبت کند. یک بار ، یکی از آن ها را زخمی یافت ، معالجه اش کرد ، غذایش داد ، و روی پای راست آن کبوتر ، بر چسبی با شماره ی 167 نصب کرد .

زمستان بعد ، هیو مجبور شد به طور اضطراری جراحی شود .در حالیکه  در بیمارستانی بسیار دور  از خانه اش بستری بود ، صدای بر خورد چیزی را با پنجره ی اتاق اش شنید . از پرستار خواهش کرد پنجره را بگشاید ، کبوتری بال زنان وارد اتاق شد  و روی سینه ی   پسرک نشست .

بر پای راست کبوتر ، بر چسپی با شماره ی 167 دیده می شد .

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:43 توسط علی |